- تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 13:50
چهارشنبه را با سه شنبه اشتباه گرفته بودم و خدا را شکر که روزهای هفته کاری با ما آدمها ندارند، والا اگر از دستم ناراحت می شد، علاوه بر، ناراحتی خودم، باید بار ناراحت کردن او را هم به دوش می کشیدم. خوب فکر کردم، چرا این اتفاق افتاده، فکر می کنم سومین سه شنبه ای است که قرار گذاشته ام کاری را انجام دهم ...
سالاد موسیقی - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 16:16
رنگ آن شادی زیبایی که در وجودم به جریان افتاده، به رنگ کاهوی پیچ است که روی اپن آشپزخانه به من لبخند می زند. خوب شدن حالم، درست مثل کسی که پاهای بی حسش دفعتاً تکان بخورند و او را به امکان راه رفتن ام
تسبیح مهربان زهرا - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 16:16
تصمیم گرفته ام، روزمرگی هایم را بنویسم. فکر می کردم این کار قدری سخت باشد. چون باید از واقعیت ها بنویسم و من بیش از هرچیز قوه تخیل خوبی دارم. ولی یک نویسنده خوب که من دوست دارم باشم، باید قادر باشد خی
گاهی که خطرناک تر از ذهن من وجود ندارد. - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:09
پشت سر من صبح ایستاده است. می دانم راه درازی برای نظم بخشیدن به زندگی و در واقع درون خودم دارم، ولی من بالاخره این کار را حتی شده، اندک اندک به سرانجام خواهم رساند. دیشب هرچند سخت گذشت ولی من روزی پر از حس خوب داشتم، فردای آن روز که با همسرم صحبت کردم، از اینهمه، قضاوت یک سویه ام پیش خودم خجل شدم و ...
یک روز بارانی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
گزینه های یک و دو، 5، 10 یازده تیک بقیه ضربدر. این گزارش در واقع برای دیروزم است. + نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 2:44 توسط زیتون، جادوگر هشت |
یک روز بهاری بارانی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
گزینه های 2، 5، 10 و 11، 12 (تنها دو وعده) و امروز اولین روز بهار که باران می بارید من کلی از نشاهای دعاهایم را بر دل سرزمین آرزوهایم سنجاق کردم. چشمان مهربانی که نگاهتان روی این صفحه می لغزد، راستی عید شما مبارک باد. + نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 2:48 توسط زیتون، جادوگر هشت |
یک روز با طعم سوپی پر از زرشک و آبلیمو - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
گزینه های دو، پنج، یازده دوازده تیک بقیه ضربدر اضافه کنم من هر روز بخشی کوچک هرچند خیلی کوچک از این خانه مان را با کمک همسر مهربان تمیز می کنیم. یک جور خانه تکانی عیدی ..... و دیگر اینکه پدر صاحب خانمان امروز فوت کرد و ما از قرار باید به فکر خانه جدید باشیم. من خیلی خوشبین هستم به این موضوع و فکر می...
آفتاب بی فروغ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
الهی که سرگردان شوی، نفرینی است که فکر می کنم، کسانی پشت سر من آن را به زبان رانده اند. شاید وقتی که الف را گذاشتم و آمدم تهران پی سرنوشت خودم، او با دستان چوروک خودش رو به آسمان کرد و گفت: الهی که این دختر سرگردان شود. یا مثلا وقتی که به خاطر سوداهای نوجوانی ام با ادعای یک عشق آرمانی و خدایی اما در...
برسد به دست یک معجزه - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
الهی که سرگردان شوی، نفرینی است که فکر می کنم، کسانی پشت سر من آن را به زبان رانده اند. شاید وقتی که الف را گذاشتم و آمدم پی سرنوشت خودم، او با دستان پیر و چوروک خودش رو به آسمان کرد و گفت: الهی که این دختر سرگردان شود. یا مثلا وقتی که به خاطر سوداهای نوجوانی ام با ادعای یک عشق آرمانی و خدایی اما در...
یک جان جلا یافته... - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
ناراحتی هایم ته نشین شده اند. الان، غیر از اضطرابی که مال تمام شدن تعطیلات است، هیچ نگرانی ندارم. شاید البته نگرانی دیگر من یافتن کار مناسب برای خودم باشد. امسال دیگر دوست ندارم خودم را گول بزنم. پیداست که خیلی از کارها، بیهوده کاری است. باید حتما با دل گنده گی تمام فکر کنم. به آدمی تبدیل شوم که زند...
خودم را زیر بالت پنهان کرده ام. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
چشم راستم درد می کند. قیافه ام پف کرده، عمدا دوست داشتم قیافه زنانه ای داشته باشم. وقتی روی صندلی آن گذر سبز نزدیک خانه منتظر آمدن همسرم بودم تا کپی ها را از او تحویل بگیرم و خانه برگردم، درست مثل زن های حامله بی طاقت نشسته بودم. فکر می کنم، شاید بیشتر زنها برای توجه گرفتن حامله می شوند. یا اینکه هم...
باد در تابستان، صدای نفس فرشته هاست. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
هنوز گلو درد دارم. انگار یک پشته خار ته گلویم رها کرده و رفته باشند. انگار یک مشت خرده شیشه زیر زبان کوچکم کار گذاشته باشند. درد من حالا بعد از تقریبا چهار روز، گویا حوصله خودش سر رفته و خدا را شکر در حال رفتن است. وقتی عطسه می کنم، بدترین درد دنیا را تجربه می کنم و بلعیدن عذابی بزرگ برای من شده است...
پاجوش - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:08
در مواجهه با اضطراب ها و ترسهایم خیلی بی طاقت شده ام. آنها هم شور رو از مزه بردند و من بسیار مصمم شده ام که تکلیفشان را یک سره کنم. نباید اجازه می دادند کار به اینجا می کشید. نه باید گستاخانه حتی به حریم خوابهایم هم پا می گذاشتند. نباید آنقدر توی ذهنم بالا و پایین روی اعصابم راه می رفتند که اختیار ا...
مثل یک باتلاق - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:13
شخص (x) یک گناه بی لذت برای من است، گناهی که از آن فقط رنج عایدم می شود و در انتهای ارتکابش حس مغبون بودن و دو سر طلا شدن دارم: من به خیلی از رفتارهایم حالت آگاهانه داده ام، اندیشه ام مثل سایه دنبالشان می کند، غالب آنها درست مثل ظرفهای کدر ادویه ام یا سبزی های خردشده در فریزر یک اتیکت دارند و وقتی س...
نارنگی در پاییز می چسبد.... - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:12
پل اول را که رد کردیم، انگار به ته قیف رسیده باشیم، با انبوه ماشین هایی روبرو شدیم که با کلافگی پشت هم ردیف بودند، کله دخترکی از ماشین کنار دستیمان، بیرون بود و بی انکه پلک بزند، دستهای راننده ماشین ما را همراهی می کرد که در آن راه بندان یک کیلویی نارنگی را بلعید و با آسودگی خاطر تمام آشغالهایش را ا...
در بهشت میوه ها - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:12
یک اتفاق غیرمنتظره اعم از خوب یا بد، مثل تعطیلی نابهنگام مدرسه به خاطر بارش برف، باعث یک جور تعطیلی شیرین و گوارا در روزمره گی های من می شود، آن موقع هاست که متوجه می شوم، چقدر آدم سخت گیری هستم. این موقع ها، مثل یک مادر عبوس اما مهربان به کودک درونم اجازه می دهم اندکی بی اصول و بی چارچوب با روز سر ...
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ... - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:12
تصادف و بلافاصله مرگ نابهنگام «ج» در پاییزی که تمام جونش پر از بوی لبو و باران بود، خیلی غیرمنتظره بود. می توانستم بفهمم در تک تک خانه کسانی که ج را می شناختند از دور یا نزدیک چه می گذرد: تلنگر مرگ آنها را ترسانده بود. آنها در خود جمع شده بودند و سرشار از دریغ و تاسف، لابد تصمیم گرفته بودند، آدمهای ...
کابوس های بیداری - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 8:49
پنجره ها با صدای طبل می رقصند، بهتر است همین طور باشد، این جوری پنجره ها از یک نواختی در می آیند. موضوعی امشب مرا وادار به نوشتن کرد: آدم ها؛ این آدمهایی که خودم هم جزو یکی از آنها هستم؛ گاهی سخت وجودم از سرماشان به لرزه می افتد، آن موقع ها، مثل آدم جن زده ای می مانم که دیگر نمی تواند حتی به چشمانش ...
برکه سبز - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 13:59
برکه سبز «الف» تقریبا سی سال از من کوچکتر است، ولی امروز وقتی داشتم بند سارافونش را مرتب می کردم، توانست حسادت منو برانگیزونه، با همه کوچکی اش... گاهی آنقدر تا سالیان، حسادت را تجربه نمی کنم که باورم می شود، آدم حسودی نیستم. اما واقعیت قضیه این است که حسادت من هم همآوردهای خاص خودش را دارد و آن موقع...
از این همه سطحی بودن، دلم می گیرد. - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 13:58
روی هوا بودم، به تناوب؛ از دیروز شاید هم پری روز، نمی شد این حس خوب را فقط مدیون تغییر حالتهای جسمانی دانست، یا شاید خرده خریدهایی که این اواخر کرده بودم، من در واقع روحم در اوج بود و آن روز که از کلاس برگشتم، خیلی خودانگیخته رفتم سراغ ترانه هایی که می توانست رستاخیزی از خاطرات خوب گذشته را در ذهنم ...

برچسب‌های مرتبط

میوه ها در بهشت | برکه سبز مشهد | از این همه نامردمی ها | نگاه سبز | نگاه سبز نمایشگاهی پارس | نگاه سبزوار | نگاه سبز پارس | نگاه سبز تو | نگاه سبز آگرین | شرکت نگاه سبز نمایشگاهی پارس