پنجره ها با صدای طبل می رقصند، بهتر است همین طور باشد، این جوری پنجره ها از یک نواختی در می آیند. موضوعی امشب مرا وادار به نوشتن کرد: آدم ها؛ این آدمهایی که خودم هم جزو یکی از آنها هستم؛ گاهی سخت وجودم از سرماشان به لرزه می افتد، آن موقع ها، مثل آدم جن زده ای می مانم که دیگر نمی تواند حتی به چشمانش اعتماد کند: قضیه این طور آغاز می شود، ابتدا اتفاقی یا پرتوی از آگاهی، تو را متوجه اشتباهاتت در روابطتت با آدمها می کند:
مثلا متوجه نکته ای به نام عزت نفس یا حرمت نفس یا شاید هم خود دوستی می شوی، تازه می فهمی، چقدر حرمت نفس پایینی داشتی، یهو برخی قسمت های وجودت شروع می کند به زق زق کردن، بله، خاطره ها بیدار می شوند، خشم های ضبط شده در آنها به سطح می آیند و یک هو خودت را می بینی که سر دیگ پَستی آدمها نشسته ای و مشغول هم زدنی، توی آن آش شله قلمکار، دنبال تکه های خودت می گردی، بعد هی هم می زنی، عزت نفس تو که حالا کمی زندگی یافته، با سرکشی، سراغ بایگانی ذهنت می رود و با جزئیات دقیقی، موقعیت هایی را که در آن یک گوشه کنار ایستاده ای و خودت را دست این و آن داده ای، تا لگد مالت کنند، جلوی چشمانت می آورد:
این کار مثل این می ماند که در بیداری کابوس ببینی؛ بله پرونده قطور بایگانی ذهنت، مثل یک سری فیلم های علمی تخیلی، صحنه ها را حتی گاهی با بزرگ نمایی و اسلوموشن نشان می دهد: آن جعبه شیرینی، آن کمپوت گیلاس، بعد شربت سیب، .... (چقدر آن موقع با تمام بی ارزشی شان، پایت گران حساب شده) بعد رنج های بی ثمری که در متن روابط مریض در غیاب نبود خود دوستی ات به روح نحیف خود تحمیل کرده ای، مثل یک سریال دنباله دار با حوصله به نمایش در می آیند:
این لحظه است که حس های بد تو درست مثل پساب کف کرده به سطح آمده اند، طاقت این حالت را نداری، سعی می کنی، از این پرده خودت را بیرون بکشی، چون زندگی تک تک افرادی که باور داری، نسبت به تو بی مهری و قساوت داشته اند را که از نظر می گذرانی، نتیجه گیری می کنی، حرجی برشان نیست. تصویر زندگی آنها به تو نشان می دهد که آنها تا چه پایه با خود نامهربان بوده اند، تا چه برسد به تو. انگار این مدت تو از آنها چیزی را می طلبیدی که آنها کلا فاقد آن بودند، چطور فردی که مهربان بودن با خودش را بلد نیست، می تواند آن را به فرد دیگری ارائه دهد؟
با این استدلال یکهو همگی آن افراد تبرئه می شوند، از ذهنت کنار می روند، خودت را می تکانی و آن را به هوای تازه پنجره می سپاری، فقط سعی می کنی یادت باشد، همان طور که در کوچه و خیابان حواست جمع است و فکر نمی کنی که راننده ها باید مراقبت باشند به تو نزنند، در رابطه با آدمها هم باید یاد بگیری، خودت حواست جمع خودت باشد، چون آدمها نهایتا هر یک به فکر خودشان هستند. این طور می توانی در مورد واقعیت آدمها تصویر سازی کنی، مثلا فکر کنی برخی از آنها مثل شمشاد هستند، شاید کلی آشغال و راز در خودشان پنهان کرده باشند و بهتر است وقتی از کنارشان رد می شوی احتیاط کنی.
بعضی ها مثل بنفشه هستند، به بهانه ای آماده پژمرده شدند، بعضی از آنها یک چاله مستترند، بعضی مثل یک کاشی لق اند و مترصدند تا سرتا پایت را گلی کنند، بعضی ها مثل یک دَر صامت و سخت ایستاده اند و باید بپایی خودت را بهشان نکوبی. بعضی ها مثل تیر چراغ برق هستند، می توانی بهشان تکیه کنی و بند کفشت را ببندی، بعضی ها مثل شاخه های یاسند، می توانی قسمتی را از آن ها را بچینی و تا چند روز خانه ات را با آنها معطر سازی. بعضی ها مثل اتوبوس اند، گاهی تو را جا می گذارند.
آره با آدمها وقتی مثل واقعیت ها، غیر قابل تغییر برخورد می کنم، انگار خیلی راحت می توانم با آنها کنار بیایم.
راستی خودم چی هستم؟ من خودم مثل یک رادیو هستم، گاه تنظیمم و آهنگ های زیبا از من پخش می شود و گاه مخل آسایشم. همین ماهیت دوگانه من، شاید دور انداختنم را قدری سخت کند. اما در انتهای این نوشته فکر کردم، دوست دارم، به چیزی غیر از رادیو تبدیل شوم؛ شاید یک درخت، شاید یک سایه بان، شاید هم یک رود.
برچسب:
نویسنده: پویا موسویپور