الهی که سرگردان شوی، نفرینی است که فکر می کنم، کسانی پشت سر من آن را به زبان رانده اند. شاید وقتی که الف را گذاشتم و آمدم پی سرنوشت خودم، او با دستان پیر و چوروک خودش رو به آسمان کرد و گفت: الهی که این دختر سرگردان شود. یا مثلا وقتی که به خاطر سوداهای نوجوانی ام با ادعای یک عشق آرمانی و خدایی اما در واقع طغیان بلوغ و غلبه هوس، سالها به غصه خانواده ام تبدیل شدم، درست همان لحظه که حس پیامبری تک و تنها را داشتم که به خاطر خدایش با جماعتی در افتاده، و عاشق آن آدم معتاد و به اصطلاح استاد عرفان شدم هم، همین اتفاق افتاد. تک تک دستان آنها خواسته و ناخواسته زیر با احساس نگرانی بالا رفت و باز این جمله از ذهنشان گذشت: الهی که سرگردان شوی. باز همین طور در مقاطع مختلف زندگی ام، هر دفعه به نوعی گناه کردم. از خطوط قرمزی که به عنوان مسلمان باید به آنها پایبند بودم عبور کردم و حالا همان گناه ها راه پیش رویم را به جهنم ختم کرده اند.
وقتی با تهور این خطوط را رد می کردم، چقدر حس آدمهای برگزیده را داشتم. شک نداشتم خدا به من افتخار می کند، به خاطر تمام شجاعت هایم در عبور از سنت های معمول در همه کارهایم .... فکر می کردم او به من افتخار می کند که اینقدر دل گنده ای دارم که بی تشریفات مردم عادی دست به تصمیمات خطیر می زنم.
حالا تبعات تمام آن جسارت ها مثل خاکستر رها شده اند، روی سرم. احساس درماندگی می کنم. اگر جایی مثل یک آدم موفق عمل می کنم، به خوبی می دانم من خودم نیستم، این موفقیت از من نمی جوشد، این موفقیتی است که از ترس یا حس شهامتی که کسی آناً به من تزریق کرده، ایجاد شده... یک هویت عاریه. چقدر به آدمها بدهکارم، و چقدر خسته ام از بازخواست های آنها. چطور احساس می کنم، کاش به من اجازه دهند بدون اینکه دوباره آفتابه بگیرم به زندگی بقیه، برگردم به عالم نیستی و تا از این گناهایم پاک نشده ام پا به دنیا نگذارم. حس می کنم، دانش لازم برای مواجه با زندگی را ندارم، انگار زندگی را و از همه مهمتر آدمها را نمی فهمم. کاری نیست که فکر کنم برای آن ساخته شده ام. احساس از هم گسیختگی دارم. فردا همین ساعت حتی اگر بیایم و این نوشته را محض ترس دیلیت کنم، یک واقعیت تلخ ته ذهنم جا خوش کرده و آن درک همین ناتوانی است. یک جور بگویم هوش پایین است یا چی. هر چه هست باعث می شود اتفاقاتی مانند اتفاق امشب رقم بخور: عکس العمل های مناسب در موقعیت های بحرانی، با حداقل 4 پنج ساعت تاخیر، تازه در بهترین حالت از من سر می زند. گاه سالها بعد از رفتار آدمها رمز گشایی می کنم تازه شاید با کمک حرف کسی ....
نباید گناه می کردم، گناه کردن با هر شعاری، بالاخره مجازات دارد. مثل من که الان دارم خاموش مجازات می شوم. گناه لازم نیست که حتما دزدی باشد، گاهی در شرایط قرار دادن آدمها، انداختن مسولیت زندگی خودت روی دوش کسی، مادی یا معنوی. منفعل بودن یا کسی را بی جهت امیدوار کردن. گرم ظاهر شدن و سرد عمل کردن. یک عده را به خود وابسته کردن و بعد خیلی راحت رها کردن. همین گناهها به بندهای نامرئی چسبناکی تبدیل می شوند که گاه ده بهار تو را در جا نگه می دارند. چقدر دلم گرفته و حوصله زندگی از وجودم رخت بربسته. دوست دارم گناهانم تسویه شوند و من از برزخی که هر چند وقت یک بار مثل شبح، تمام تلاش های کم جان و مذبوحانه مرا می بلعد نجات یابم. کاش اینقدر ابله دنیا نمی آمدم. اشتباهاتم امشب مثل یک دست قوی دور گردنم پیچیده اند و خودم دستم را روی آنها دوست دارم بگذارم تا کارم تمام شود. اما خوب، موضوع این است که این کار هم گناه است، اگر از من بپرسند می گویم، گناه یعنی غریزی ترین راهی که برای نیل به هدفی وجود دارد و ثواب یعنی عمل کردن بر اساس برنامه و تلاش فکر شده... من همیشه در زندگی ام به خاطر روحیه ای که داشته ام، پایین آمدن از کوهها را انتخاب کرده ام نه بالا رفتن از آنها را که دشوار بوده. .. به همین خاطر حالا در محاصره همان کوهها قرار گرفته ام. ای کاش به پول احترام قائل بودم... ای کاش بیشتر منطق داشتم. ای کاش برای خواسته هایم خودخواهانه، دیگران را خرج نمی کردم. حالا سایه آن دیگران مثل بختک مرا دنبال می کند. احساس مدیون بودن می کنم حتی به کسانی که شاید خود، در مصاف من منصفانه عمل نکرده اند. یک آدم چقدر ظرفیت دارد خود انباشته از احساس عدم تایید خود را به دوش بکشد. تحمل خودم دیگر از تحمل من خارج شده است. حوصله بحث ندارم. دوست دارم بی آنکه نظم زندگی کسانی را به هم بزنم یک هو، حذف شوم. همین. آدمی که نتواند خیری به خودش تاکید می کنم به خودش برساند، آنقدر که خودش از او راضی باشد، واقعا به نظر من لایق حذف شدن است. من نه تنها با بقیه بلکه همواره با خودم هم نامهربان بوده ام. مگر نه اینکه دیروز، این تن ظریف و کوچک را با کلی نگرانی و دلشوره ساعت ها به کار گرفتم، مگر نه اینکه من، شب تمام آنچه که انجام دادم، ارائه بهترینم بود، پس چرا کارها نهایتا آنطور برعکس پیش رفت؟ تازه برای رفع و رجوع کردن آنها هم تصور کنید، همین منی باید اقدام کند که اتفاق دیشب موید بی کفایتی اش است و تازه تجربه های مشابه تلخ قبلی اش مثل ناقوس کلیسا در روانش به صدا افتاده. لااقل اشتباهاتم مختلف نمی شوند، که دلم خوش باشد به تازه گی آنها، جنس همه شان یکی است، تکرار مکررات. وای خدا یا، قبول کن برای آدمهایی چون من، با این ضریب هوشی زندگی چقدر سخت است. آدم هم مایه زحمت خودش است هم مزاحمی برای بقیه. یعنی باید چه کار کنم؟ صبح شده و آفتاب خود را برای یک روز دیگر آماده می کند. امامن اصلا احساس آمادگی ندارم. هیچ چیز الان آرامم نمی کند، مگر یک معجزه. مگر یک جور بی حس کردن خودم یک جور فریز شدن و چیزی نفهمیدن. کاش از این ضعف بزرگ رها شوم. کاش مثل آدمهای مطمئن تایپ کنم، خرید بروم، حرف بزنم و بخندم. کاش مثل یک آدم مطمئن سر کسی داد بکشم یا عصبانی شوم. کاش خودم برای خودم کافی باشم.