خرید بک لینک

چشم راستم درد می کند. قیافه ام پف کرده، عمدا دوست داشتم قیافه زنانه ای داشته باشم. وقتی روی صندلی آن گذر سبز نزدیک خانه منتظر آمدن همسرم بودم تا کپی ها را از او تحویل بگیرم و خانه برگردم، درست مثل زن های حامله بی طاقت نشسته بودم. فکر می کنم، شاید بیشتر زنها برای توجه گرفتن حامله می شوند. یا اینکه همیشه دنبال برنامه های از قبل تعیین شده رفتن بسیار آسان تر از این است که سرنوشت آدم را بریزند توی دامنش و بگویند، پیش برو و هر گلی زدی خودت به سر خودت زدی. اصلا ناراحت نیستم که تا به امروز، اقدام به بچه دار شدن نکردم. تازه مردد هستم در سالهای پیش رو هم برای این کار اقدام کنیم یا نه. یک دعای جادویی یاد گرفته ام: کائنات عزیزم اگه لازم می بینی که کسی را به واسطه من و همسرم به دنیا بیاوری، لطفا خودت شرایط لازم آن را هم جور کن. هنوز کارهای زیادی هست تا بتوانیم زندگی مان را روی ریل برگردانیم. دیگر آن قدر عاقل شده ام که خودم را بی جهت درگیر دردهای حاصل از حماقت هایم نکنم. هنوز دردهای حماقت های قبلی ام، کبودی شان روی تنم است. خدا جونم، چقدر تو شاهد بودی من همیشه، این من همیشه بی قرار خودم رادر دل موج های سهمگین تصمیم های سخت و سرشار از ناخوداگاه خالص انداخته ام. تصمیماتی که هیچ آمادگی برایشان نداشتم و در نهایت دست و پا زدن برای نمردن، رمق وجود مرا گرفته است. فکر می کنی کسی همچو من که حالا روی تخته سنگی نشسته و توانسته اندکی روی آرامش را ببیند، چطور حاضر شود که دوباره دست به تصمیم نسنجیده ولو بچه دار شدن با آنهمه لذت های ناخوداگاهی اش بزند. روح هنوز تشنه ام، وقت برای خودش لازم دارد. هرکس چیزی به این دنیا می آورد، لزوما که آن نباید بچه باشد. هر دو تا یش سخت است چه پرورش یه مثلا آدم یا ارائه کاری ماندگار. هر دو تا یک جور خلق کردن است. شاید بچه یک جور آدم را در اجبار بزرگ شدن قرار می دهد ولی واقعیت این است که اگر کسی مایه اش را نداشته باشد، هرگز بزرگ نمی شود.

این نوشته را می نویسم با سری که درد می کند و روحی سخت گیر. و مغزی که طبق معمول با موضوعات مربوط به قهر و آشتی با انسان ها، تلیت شده است. باید تا ساعاتی خانه را ترک کنم، بهتر است، چشمانم را ببندم و از فرشته ام کمی کمک بگیرم. آره این باور مثل طلای پنهانی که هنوز دارم و آن را خرج نکرده ام، به من قوت قلب می دهد، لای یک دستمال مخمل سبز، یا شاید هم قرمز. آرام آن را باز می کنم دست به نوشته های برجسته اش می زنم، و بعد دوباره سرجایش بر می گردانم. فرشته جانم، من نیاز به کمکت دارم ..... تا کائنات به این نتیجه نرسید که دارم ناشکری می کنم، لطفا به کمکم بشتاب تا با سر و وضع مرتب تری جلوی او ظاهر شوم.


برچسبها: فرشته نگهبان
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:14 توسط زیتون، جادوگر هشت |

برچسب: خودم,زیر,بالت,پنهان,کرده, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:08

صفحه بندی