خرید بک لینک

هنوز گلو درد دارم. انگار یک پشته خار ته گلویم رها کرده و رفته باشند. انگار یک مشت خرده شیشه زیر زبان کوچکم کار گذاشته باشند. درد من حالا بعد از تقریبا چهار روز، گویا حوصله خودش سر رفته و خدا را شکر در حال رفتن است. وقتی عطسه می کنم، بدترین درد دنیا را تجربه می کنم و بلعیدن عذابی بزرگ برای من شده است.

اما این چند روز، کارهای من تقریبا سر جای خودشان بودند. اشتهایم کم شده و در حال مدارا با این باکتری غریبی بودم که نمی دانم چطور سرو کله اش پیدا شد. چرک خشک کن ها انگار کم کم دارند اثر می کنند.

سلامتی چه حربه بزرگی برای آدم های ترسو است. من هم فقط این چند روز دوست داشتم همین که از خواب بیدار می شوم، صبح ها، گلویم نرم باشد. درد نداشته باشم. خیلی عوامل می توانست در این گلو درد دخیل باشند اما من دوست داشتم فکر کنم، این زخم های گلو مال حرفهایی است که چند روز پیش توی تلفن به خواهرم زدم. گله هایی که دو ساعت بعد از تماس تلفنی راه دور، طبع وسواسی ام بهم می گفت، حتی اگر کلی تلاش کنی، مفید بودن این گفتگوی تلفنی را ثابت کنی، باز خودت را گول می زنی....

موضوعی که من کشف کرده ام در مورد خودم، گیر بودنم در افراد و به ویژه افراد خانواده و نزدیکانم است. شاید برای یک آدم بلد، قضیه خیلی ساده باشد، هدایت رابطه به مسیر درست با کمک هدف روشنی که برای خودت داری. اما ما پیش هم پرونده های گشوده زیادی داریم. یک سری دلخوری ها که دائم آن میان در حال چرخ و ایجاد سرگیجه اند، بلا تکلیف مانده اند؛ نه همت مردانه ای برای مثلا آشتی کردن و توجیه هم وجود دارد و نه قضیه را نجویدن. من با همه تظاهرات الکی ام، شب ها مثل آدمهایی که یک گناه مخفی کرده اند، سر به بالش می گذارم، انگار که قائل باشم، انگار که خیانت کرده باشم، انگار که نامردی بزرگی مرتکب شده باشم، روحم در رنج است و صبح ها، گاه بلاتکلیفی و درماندگی از زندگی سیرم می کند. طرفهای من نه آنقدر دشمن بوده اند که در دشمنی ام با آنها تیز باشم و نه آنقدر دوستی و حسن نیت نشان داده اند که چشمم را به خطاهایشان بپوشم.

البته خوب که فکر می کنم، قضیه خیلی ساده است: من یک مدت به خاطر سردرگمی و احساس گناه و از همه مهمتر بی هدف بودن و کلا سرگشته بودن، کاملا در رابطه ام منفعل عمل کرده ام و حالا که کمی حالم سرجایش آمده شاکی شده ام که فلان جا اگر شما واقعا خواهرها و برادرهای واقعی و دلسوزی بودین با من ال و بل نمی کردین.

اوایل این بازی به این صورت بود که به گله گذاری می گذشت تا طرف توجیه شود. بعد این حالت کاملا بی فایده بودنش ثابت شد. گاهی آنها هم به روش خود، اتفاق افتاده میانمان را تحریف کرده بودند و .... یک زمانی سکوت را امتحان کردم، یک زمانی محبت دوباره را.... همه تیرهایم به سنگ خورد، چون من در موضع خود به قول حافظ عزیز چو بید بر سر ایمان خود می لرزیدم. مثلا خوب که زندگی شخصی آنها را بررسی می کردم، دلم به رحم می آمد و استدلال می کردم که بابا اینا چه گلی به سر خودشان زده اند که به سر من نزده اند. ولی در مواقعی که متوجه یک سری خرده شیشه بازی هایشان می شدم، خشم از آنها در من به سطح می آمد. نتیجه گیری می کردم که اینا به وقتش خیلی خوب هم بلدند و به ما که می رسند خود را به نادانی می زنند و از این حرفها.

حالا بعداز این گلودردی که ذهنم اصرار دارد برعکس حرفهای دارو فروش که گفت از عفونتی است که ممکن است از هوا یا همکاری کسی گرفته باشی، فکر کند مال حرفهایی است که از آن بیرون ریخته شده، تصمیم دارم که قضیه را برای خودم یک سره کنم. آره آن روز من به خواهر بزرگم داشتم گلایه و کوتاهی های خواهران دیگرم را می کردم و در واقع یک جورهایی هم ناخوداگاه به در می گفتم تا پنجره نیز بشنود......

حالا باز بعد از چند روز آغشته به درد و احساس گناه در پی این تصمیم جدیدم، فکر می کنم، فرشته ام می خواهد مرا از دست ذهن مریضم نجات دهد. فرشته ام به من می گوید خیلی ساده از این به بعد با حواس جمع رفتار کن. یک حس شهودی خوب در من دوست دارد که از آدمها نترسد، دوست دارد به خودش تلقین کند که مثل کسانی که از بس از کار نمی ترسند، کار از آنها می ترسد، من هم از آدمها نترسم و اجازه ندهم این انرژی زیبایی که در من هست، صرف چرخه های معیوبی بشود که ذهنم با استادی این همه سال مرا درگیر آنها می کند.

نوشته ام را بهتر است به پایان برسانم. علت این نوشته طولانی همانا ذهن خسته من از این موضوع تکراری و نیز دیسک کمر خواهرم بود که فهمیدم باید حتما عمل کند و از درد مزمنی که این مدت ها داشته، دلم به درد آمد. به ادمها آره محبت می کنم. در واقع وقتی آدم کاری به کسی ندارد، قصد ندارد کسی را به خاطر آرامش خودش به کنترل دربیاورد یا اینکه در درون خودش به صلح رسیده، مطمئنا چنین چالش سطح پایینی سراغ او نمی آید.

البته باید همسرم هم بیاید و من سر فرصت یافته ام را با او هم در میان بگذارم، زاویه دید او در تصمیمات من همیشه لحاظ می شوند هم می دانم چرا هم نمی دانم چرا. امیدوارم نظر او به نظر من شبیه تر باشد، به ویژه حالا که در حال خواندن کتاب مرشد و مارگاریتا هستم و به شدت دوست دارم مثل مسیح رفتار کنم. مثل آن ناصری که در جلجتا به صلیب کشیده شد......

و راستی اینکه یک جورهایی گوشه دلم یک خوشحالی در رقص است که امشب آنها به سمت مشهد در حال حرکتند. امیدوارم که از معجزه امام رضای عزیز و آن فضای آغشته به التماس و نیاز، دست پر برگردند.

پی نوشت: خیلی دوست دارم روانکاوی بشوم و ببینم ریشه این قهر و آشتی های عاطفی در من چیست. این رنجهای بدرد نخوری که به جای جلا دادن به روح آن را کدر، درمانده و در نهایت پست می سازند.


برچسبها: حضرت مسیح, امام رضا, من, و, شیطان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط زیتون، جادوگر هشت |

برچسب: باد,تابستان,صدای,نفس,فرشته,هاست, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:08

صفحه بندی