خرید بک لینک

در مواجهه با اضطراب ها و ترسهایم خیلی بی طاقت شده ام. آنها هم شور رو از مزه بردند و من بسیار مصمم شده ام که تکلیفشان را یک سره کنم. نباید اجازه می دادند کار به اینجا می کشید. نه باید گستاخانه حتی به حریم خوابهایم هم پا می گذاشتند. نباید آنقدر توی ذهنم بالا و پایین روی اعصابم راه می رفتند که اختیار از کف بدهم و متانتم را در مواجهه با خودشان از دست بدهم. من پای همه چیزش ایستاده ام. تک تک شان را دادگاهی می کنم. مگر آدم چندبار به دنیا می آید. یه وقتی آدم بی خبر است فکر می کند اساسا زندگی همین است ولی من خوش بختانه با آدمها و علی الخصوص کتابهایی آشنا شده ام که فهمیده ام نه زندگی اصلا این نیست اینکه مجبور و ناراضی دست به یک سری کارها بزنی. این که اضطرابها و حس های بدت باعث شود فکر کنی کاش زندگی جانت را می گرفت.

اصلا دیگر طاقت دیدن درماندگی خودم را توی این سن و سال ندارم. باید بتوانم از پس خوشحال کردن خودم بربیایم یا نه؟ توی این سالها با وجود همین ترسهای موذی و حس های بد، کم دستاورد نداشته ام. چرا نباید آنها را جشن بگیرم. چرا باید با وجود آنها گاهی درماندگی سراغم بیاید. مگر توی دنیا چند نفر آدم خوشبخت مثل من وجود دارد که صبح ها وقتی روی سه نان کشمشی اش مربای انجیر می گذارد، با لذت فصلی از کتاب مرشد و مارگاریتا را هم می خواند. یا صبح ها اغلب صدای اولین بلبلی را که به روز سلام می کند، می شنود. یا همسر مهربانی دارد که دوست دارد به او کمک کند و گاهی او را می شنود. یا قلبی دارد که با کوچک ترین بهانه، در قسمتی از آن جوانه ای سبز می شود. درست مثل پاجوش های کوچک آناناس هایی که توی آب گذاشته ایم.


برچسبها: مرشد و مارگاریتا
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:11 توسط زیتون، جادوگر هشت |

برچسب: پاجوش, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:08

صفحه بندی