امروز جمعه رو به عصر، من به باد پاییز برخوردم و یکباره، کلی خیابان خیس در قامت یک وجب روز در خاطرم سبز شد. باد با شدت تمام در تلاش بود تا ورقه پای پله ها را از جا بکَند.
پاییز می آید و تا من برای نگرانی هایم یک فکر اساسی کرده باشم یا تکلیف برخی موضوعات را روشن کنم منگنه می شود به عید و بهار، به همین سادگی!. سال برای من انگار همش دو فصل شش ماهه دارد: یکی از نیمه های آن که عروسی و پر از هیجان است و در نیمه دیگر آن، زندگی روال خطی به خود میگیرد و درست مثل آدم بالغی است که در شرف یک تصمیم گیری است و باید سعی کند، بیشتر عاقلانه رفتار کند.
هرچه هست، این الاکلنگ برای من خیلی زود بالا و پایین می رود، شاید به خاطر اینکه استعداد بیشتری در زندگی ذهنی و خیالپردازی دارم. استعدادی که شاخ و برگ آن، مجال چندانی برای یادگیری الفبای دنیای پیرامونم و علی الخصوص مناسبات بین آدمها برای من باقی نذاشته:
مثلا عمق خیلی از رفتارها را باید با کلی ریزبینی بفهمم: خاطرات مختلف را به هم وصله کنم تا چرایی رفتار یک نفر دستم بیاید، یا با رهنمایی کسی بدانم اصل داستان چیست، یا به چنان دردسر دردناکی دچار شوم که حواسم را در مورد افراد بیشتر جمع کنم.
اما کاش قضیه به همین جا ختم می شد، حافظه من در مورد کارهای افراد - که مثل مرجعی ارزشمند میتواند در در مورد تحلیل شخصیت آنها به کارم آید - غالباً به صورت کوتاه مدت عمل می کند....
دوست خوبی در این مورد مرا راهنمایی کرد و بهم گفت: زیاد به خودت گیر نده، آدم در هر موردی تجربه اش کم باشد، اشراف کمی بر موضوعات دارد به خودت فرصت بده تا بیشتر بیاموزی ...
و حالا من به خودم فرصت داده ام و از طرفی سعی کرده ام خودم را راضی کنم که از فرو رفتن در نقش مریم مقدس گاهی و طفل بی گناه گاهی و انسان تحت ظلم گاهی دست بردارد. قضیه خیلی روشن است: پای محکوم کردن کسی در میان نیست، باید خیلی منطقی بدون پیچیده ساختن قضیه بپذیرم که نباید مثل سابق آدمها را تنها با مقیاس های ذهنی خودم بسنجم، آنهم ذهنی که یک سری خطاهای شناختی دارد- که از جمله آنها تبدیل به بره کردن تمام افراد، علی الخصوص آشنایان است - و تازه کلی بی تجربه است. هی خودم را به ندیدن نزنم وقتی کسی را می بینم که با حسادت یا حقارتش گلاویز است و اصرار کنم بر قامت او پیراهنی بپوشانم که سخت بعد در آغوشش بکشم و خیلی ساده فکر کنم باقی موانع خود به خود، برطرف خواهد شد.
اگر قرار بود، آدمها با خواست طرف مقابل تغییر کنند، پس فردیت شان کجا می رفت؟ تغییر که نباید اینقدر آبکی باشد. هر آدمی در ذهن یک آدم دیگر، دست بالایش می تواند تبدیل شود به یک سری وسوسه هایی برای امتحان کردن راه های جدید.......
خوب که فکر می کنم، می بینم با همین ساده انگاری های کودکانه و دید سطحی آرمان گرایانه ام، چطور در مقاطعی هم خودم را اذیت کرده ام و همه بقیه را. من گاهی آنچنان بی پروا برای دیگران و برای همین آشنایان تصمیم های مهم گرفته ام که هرطور فکر می کنم، نمی توانم آن را توجیه کنم، این که چنین حقی داشته ام!
این قدر اطمینان خطرناک به خود از کجا نشات می گرفته یعنی؟ آیا بخش عمده آن، ناخودآگاه مال تحقیر طرف مقابل نبوده که من خیر و صلاحش را بیش از خودش می دانم؟
خوب که مقایسه میکنم متوجه می شوم، هرچند ظاهر امر نشان می دهد که مثلا فلان تصمیم من برای ادامه تحصیل فلانی به نفعش بوده، ولی چنانچه او شخصا این تصمیم را می گرفت، الان خیلی قضیه فرق می کرد... تحصیلش هم به درد بخور تر بود. آدم می تواند تنها نظرش را به بقیه بگوید، تازه اگر ازش بپرسند و ....
پی نوشت: چقدر خوب است که آدم می تواند دنباله خودش را به تماشا بنشیند.
برچسب:
نویسنده: پویا موسویپور