بعد از خواندن کتاب «پابرهنه ها» اثر «زاهاریا استانکو» رمان بی نظیری که ترجمه آقای «احمد شاملو» آن را فوق العاده تر ساخته؛ حس کسی را دارم که از باغ گل سرخ برگشته و دستانش را مدام در لذتی عمیق جلوی بینی اش می گیرد تا خاطره تمام فصل های کتاب در استخوانهایش نفوذ کند. چقدر ترجمه کتاب روان بود و از همه مهمتر اینکه می شد، در جای جای آن سایه ادبیات و شعرواره گی را بر پیکر آن حس کرد.
همان اول کتاب، شخصیت مادربزرگِ «داریه» - راوی 5 ساله داستان- انگار تو را جادو می کند، صراحتی که او دارد و همینطور رفتارهایی که از بقیه شخصیت های داستان در ادامه شاهدیم، واقعیت دنیای آدمها را خیلی آماده و پوست کنده جلوی رویت می گذارد: بله، این طوری دنیای تقسیم بندی شده ذهنت را به هم می ریزد و تو یاد می گیری، دنیا را حتی با وجود واقعیت های غیرقابل هضم، بی عدالتی ها و ....هم دوست داشته باشی...یاد می گیری، اصرار نکنی که همه چیز باید سرجای خودش باشد...... یاد می گیری، دنیا را مثل قامت یک مرد، مستقل از بیرون نگاه کنی.... درست مثل یک پرنده که بر فراز آسمان ها، زمین را را می بیند با تمام رودها، کوه ها، دره ها و تله هایش...
و حالا بخش هایی از این کتاب:
«مادر بزرگ، مادرم را وا داشت دوباره به خانه شوهر برود، هیچ اهلش نبود که ببیند توی خانه اش جای جنبیدن نیست، دلش می خواست تو خانه اش فقط خودش باشد و جگر پاره سوگلیش: تنها بچه اش که نفس اش برایش در می رفت. شاید دادا «دومیت راکه» به این علت توانسته بود، بیش از دیگران رگ خواب مادربزرگ را به دست بیاورد که مریض احوال و مختصرکی خل وضع بود. مادر بزرگ در او موجودی را می دید که فقط ظاهر آدمیزاد را داشت، آدمکی با سیم های قره قاطی که مدام به دامنش آویزان بود و کورکورانه ازش حرف شنوی داشت..
دائی «دومیت راکه» که طبیعتی مهربان و قلبی رئوف داشت، جسماً و روحا به پدربزرگ رفته بود. پسرهای دیگر که آنجور خشن و تند و تا حدودی بی رحم بودند به تُفی می ماندند که مادربزرگ انداخته باشد. »
«پول دارهای ولایت ما، زمین و آب دارند، من غیر از دست های خودم هیچی ندارم»
«بیشتر سربازها کشته شده اند، تمام ده را بوی کندر گرفته، زنها مثل زنها گریه می کنند و مثل مردها فحش می دهند.»
«آنها را به چشم مردانی نگاه می کنند که از تقدیر و سرنوشت زده اند جلو»
«بس که بردندمان به بیگاری، پدرمان را سوزاندند، می دانی، مباشر موقع انگور چینی می دهد به مان پوزه بند می زنند. »
«چشمانش پر از اشک می شود، اشک خاموش حیوان بارکشی که عادت کرده همه چیز را بی چون و چرا بپذیرد.»
«چهار تا دیوار کج و کوله ی بی قواره با یک پنجره و دری که هیچ وقت درست چفت نمی شود.»
«مادر که پیش از ناخوش شدن هرگز لبخند به لب نمی آورد، حالا یک دم خنده از دهانش دور نمی شود، درست همان موقعی که همه ازش قطع امید کرده بودیم جان به تنش برگشت و عمر دوباره پیدا کرد.... خلق الله که انگشت به دهان حیران مانده اند مدام دسته دسته می آیند دیدن مادرم، انگار به دیدن مسافری می آیند که از آن ور عالم برگشته، ... مادر می گوید: چیزی یادش نمی آید، اما عوضش این را می داند که در تمام آن مدت بیماری، یک لحظه از سرش نگذشته است که عمرش به آخر رسیده و باید غزل خداحافظی بخواند: با خودم گفتم، من یک دور تسبیح بچه دارم، باید خوب می شدم که بتوانم به آنها برسم. تو دوره ناخوشی ام به خیلی چیزها فکر کرد، فکر همه چیز را کردم، جز فکر مردن را.»
برچسب:
نویسنده: پویا موسویپور